
امروز زنگ اول تاریخ شناسی داشتیم با خانوم نعیمی.خیلی خانوم خوبیه.از دوم دبیرستان با خانوم نعیمی تاریخ داشتیم.امسال هم با کلی التماس همون خانومو برامون آوردن. ما یه کلاس۲۰نفری هستیم که ۱۱نفرمون متاهلند و ما ۹نفر هم مجردیم.همینفاطمه که چندباری ذکر خیرش بوده تو وبم امسال تو آخرین امتحان نهایی ازدواج کرد و معلما زیاد خبرشو نداشتن. بعدش خانوم نعیمی پرسید بچه هیچ تغییری کردین از پارسال تا حالا هیچی تغییر کردین؟ منم فکرکردم از نظر ظاهری میگه و گفتم آره خانوم،فلانی قدش بلندتر شده. کلی بهم خندیدن،آخه منظ...
ادامه مطلب
سلام،سلام،میدونم دلتون برام تنگولیده بود.خیله خب دیگه خودتونو لوس نکنید من برگشتم دیگه.اشکاتونو پاک کنید.آروم باشید. اوه اوه الینا آروم باش عزیزم گریه نکن پاشو برو دست و صورتتو بشور وبیا.من نمینویسم تا بیای. خیله خب اومدی.اوکی ادامه میدم. وااااای یکی برا هیرو آب قند بیاره.هیرو آروم باش بابا این کارا چیه میکنی آخه؟همش یه روز نبودما.ای بابا.خیله خب تو هم برو دست و روتو بشور وبیا.صبر میکنم تا تو هم برگردی بعدش مینویسم. خیله خب تو هم که دیگه اومدی اجازه میدین الان دیگه بنویسم؟ اوه اوه بچه ها آروم با...
ادامه مطلب
سلام سلام.من برگشتم. آقا دریافتم که نتمون نتمومیده بود بلکه برادر داشته نمیدونم چی کارش میکرده که بعدا یادش رفته بیاد گوشی منم همون کاریش بکنه در نتیجه من فکر کرده بودم نتمون تمومیده. خیله خب این ازاین. دیروز بابام و مامانم باید میرفتن یزد منم هنوز تو شوک و غم و اندوه و اینا بودم و خیلی غصه میخوردم.بعدش بابام گفت بیا تو هم با ما باهم بریم.منم گفتم نمیخوام.درسم عقبه و اینا بابام گفت عیب نداره چهارروز دیگه مدرسه ها باز میشه باید استراحت کنی و خلاصه منو به زور بردن.بعد بابام تو یزد گفت:آیلین میخوای...
ادامه مطلب
من آمده ام وای وای من آمده ام، عشق فریاد کند من آمده ام. سیلام سیلام. من اومدم. دوباره ناپدید میشم فقط اومدم بگم در سلامت کامل عسدم.هنوز مادر گرامی خونمو تو شیشه نکرده. وقت زیادی برای توضیح کامل ماجرا ندارم.الانه که مادر گرامی برسه.فعلا به خاطر وجود میهمانان گرامی آشتی هستیم و در حال مذاکره برای باز پس گیری تبلت از مادر گرامی. البته خدارو شکر هنوز مادر گرامی قضیه وبلاگمو نفهمیده. صفحه وبلاگو بستم دیگه وقت نکردم صفه هیرو رو هم ببندم. فقط الان شاکیه که چرا بجا درس خوندن میومدم نت. شرح ماجرا باشه و...
ادامه مطلب
امروز رفتم کتابخونه برگه xa0زده بودن روی در کتابخونه که چون روز عرفه است تعطیله. ایشششش چه ربطی داره خب روز عرفه مراسمشو بعداز ظهر میگیرید. بگید تنبلیتون شده کتابخونه رو باز کنین. برگشتم خونه و دیدم آخ جون همسایه طبقه بالایی داره میره مسافرت.یعنیا اگه خودمون میخواستیم بریم سفر اینقدر خوشحال نمیشدم. من که رسیدم خونه اونا کلیدو دادن بابام و سوار ماشین شدن و رفتن.منم همون دم در که درو بستم مغنعمو از سرم کندم و ادا اطفار درآوردم. بابام خندید و گفت:چته؟رتبه کنکورت پیش از موعد اومده؟ نه بابا یه چیزی ف...
ادامه مطلب