
سلام سلام. خیلی از لحجه ترکی و زبانxa0ترکی حرف زدم بد نیست یادی هم بکنیم از لحجه یزدی ها. یکی از دوستام یه تیکه کلامی دارهxa0بااین مضمون:xa0لنگُت در ره. خب حالا این یعنی چی؟یعنی یه چیزی تو مایه های پات بشکنه. xa0 ویه اصطلاح دیگه هم هست با این مضمون که در نک بل. یعنی دهنتو ببند. xa0ویه اصطلاح دیگه که میگه نقوشا برام کج کِرد.یعنی برام دهن کجی کرد. وچندین اصطلاح باحال دیگه. که الان حسش نیس بنویسم. +به پیشنهاد روناک جان جانانxa0سه تا آهنگ قشنگxa0گوش کردمxa0که خیلی آرامش بخش بودن و تاثیرxa0خوبی داشتن...
ادامه مطلب
ببخشید بچه هابه هیچ کی رمز ندادم.قرار هم نیست رمز بدم....
ادامه مطلب
دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید... گریه ام را به حساب سفرم نگذارید... دوست دارم که به پابوسی باران بروم.... آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید.... اینقدر آیینه ها را به رخ من نکشید... اینقدر داغ جنون بر جگرم مگذارید.... چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد... بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید... آخرین حرف من این است،زمینی نشوید... فقط از حال زمین بی خبرم نگذارید... بقیش ادامه مطلبه....
ادامه مطلب
... هول نشید تولدم نیست. تقصیر الیناست. هی قالبشو عوض کرد هی عوض کرد،تا منم وسوسه شدم. همش تقصیر توعه الینا....
ادامه مطلب
بعضی آدم ها هم مثل خانوم برزگری مدرسه ما اول عقده بودن بعدا دست و پا درآوردن...
ادامه مطلب
آقا سعید که پیام خصوصی گذاشتین. اولا که چون خاطرات دخترها و سراسر زندگیشون پراز شیطنته این اسم رو گذاشتم. و دوم اینکه اگر قصد کوهنوردی هم دارید بهتره با خواهر یا مادر گرامیتون برید.فکر میکنم خیلی براتون بهتر باشه جناب. این وبلاگ هم دخترونه است و ورود آقایان ممنوعه.لطفا دیگه نظر نذارین....
ادامه مطلب
امروز زنگ اول تاریخ شناسی داشتیم با خانوم نعیمی.خیلی خانوم خوبیه.از دوم دبیرستان با خانوم نعیمی تاریخ داشتیم.امسال هم با کلی التماس همون خانومو برامون آوردن. ما یه کلاس۲۰نفری هستیم که ۱۱نفرمون متاهلند و ما ۹نفر هم مجردیم.همینفاطمه که چندباری ذکر خیرش بوده تو وبم امسال تو آخرین امتحان نهایی ازدواج کرد و معلما زیاد خبرشو نداشتن. بعدش خانوم نعیمی پرسید بچه هیچ تغییری کردین از پارسال تا حالا هیچی تغییر کردین؟ منم فکرکردم از نظر ظاهری میگه و گفتم آره خانوم،فلانی قدش بلندتر شده. کلی بهم خندیدن،آخه منظ...
ادامه مطلب
عاقا مادر من درحالی که داشتم تو وب هیرو نظر میذاشتم مچمو گرفت و هی میگفت من باورم نمیشه این دختر باشه تا اینکه مجبور شدم یکی از عکساتو نشونش بدم هیرو. بعد که کم آورد در مقابل دختر بودن هی میگفت تو حق نداشتی هی بری نت.مگه تو درس نداری.مگه تو فلان نیستی بهمان نیستی. سال دیگه کنکور داری اونوقت هی سرتو بااینا گرم میکنی. البته خدارو شکر وبلاگمو ندیده هنوز. الانم شدید باهام قهره. یه مدت نمیتونم بیام وبلاگم تا آبا آسیاب بیفته. خیلی دوستون دارم فعلا تا اطلاع ثانوی خدافظ...
ادامه مطلب
خوبم الان خیلی خوبم. الهام زنگ زده بهم که برم خونشون برای کمک تو پخت آش نذری. منم دارم آماده میشم که برم.چادر مشکیمو سرم میکنم چون اونجا دعا هم هست و میدونم که الهام با دیدن چادر روی سرم بهم لبخند میزنه و منم میگم کوفت.من نمیتونم اینو نگه دارم. الهامو خیلی دوست دارم حتی از طرز حرف زدنم هم میفهمه که حالم خوبه یانه. بازم مثل همیشه فهمید و با اصرار اون دارم میرم خونشون.برگشتم خاطراتشو مینویسم....
ادامه مطلب
امروز نمیخواستم برم کتابخونه به خاطر اون سوتی که آبروم رفته بود. مامانم گفت داره میره بیرون با مامانبزرگم.باید میبردتش دکتر.بابام و داداش بزرگمم سر کار بودن.داداش کوچیکه هم کلاس بود.مامانم گفت تو خونه تنها نمون برو پیش الهام یا بگو اون بیاد پیشت(حالا انگار بار اولمه تنها میمونم خونه) منم زنگ زدم به الهام که خبر بدم دارم میرم خونشون گفت کتابخونه است منم ناچار آماده شدم رفتم کتابخونه. خداخدا میکردم پسره رو نبینم اما بدبختانه همین که وارد سالن شدم از پشت سرم صدام زد. -خانوم. اول فکر کردم با من نیست...
ادامه مطلب
xa0 مروز صبح هم برای نماز بیدار شدم بعد که وضو گرفتم یادم افتاد نمیشه بخونم.باحرص رفتم تو تخت که بخوابم ولی خوابم نبرد و رفتم درس بخونم. پوریای عزیز تصمیم گرفته تو کنکور تجربی سال آینده شرکت کنه.طی یک تصمیم انتحاری اومد وگفت میخوام سال دیگه کنکور تجربی بدم. منم فکر کردم شوخی میکنه گفتم باشه بروبشین بخون که تا سال دیگه آماده بشی. بعد دیدم جدی جدی نشسته داره زیست میخونه و فهمیدم که واقعا جدیه. بعد بهش گفتم دیوونه تو یه ترم دیگه مهندسی برقتو میگیری مگه خلی؟ گفت آره دیگه اگه خل نبودم ازاولش میرفتم ت...
ادامه مطلب