
سلام سلام. خیلی از لحجه ترکی و زبانxa0ترکی حرف زدم بد نیست یادی هم بکنیم از لحجه یزدی ها. یکی از دوستام یه تیکه کلامی دارهxa0بااین مضمون:xa0لنگُت در ره. خب حالا این یعنی چی؟یعنی یه چیزی تو مایه های پات بشکنه. xa0 ویه اصطلاح دیگه هم هست با این مضمون که در نک بل. یعنی دهنتو ببند. xa0ویه اصطلاح دیگه که میگه نقوشا برام کج کِرد.یعنی برام دهن کجی کرد. وچندین اصطلاح باحال دیگه. که الان حسش نیس بنویسم. +به پیشنهاد روناک جان جانانxa0سه تا آهنگ قشنگxa0گوش کردمxa0که خیلی آرامش بخش بودن و تاثیرxa0خوبی داشتن...
ادامه مطلب
آقا سعید که پیام خصوصی گذاشتین. اولا که چون خاطرات دخترها و سراسر زندگیشون پراز شیطنته این اسم رو گذاشتم. و دوم اینکه اگر قصد کوهنوردی هم دارید بهتره با خواهر یا مادر گرامیتون برید.فکر میکنم خیلی براتون بهتر باشه جناب. این وبلاگ هم دخترونه است و ورود آقایان ممنوعه.لطفا دیگه نظر نذارین....
ادامه مطلب
آماده شدم و چادرمو سرم کردم و گفتم:مامان میای یا برم؟ -برو من یک ساعت دیگه میام. رومو که کردم سمت در که برم مامانم صدام زد.آیلین. جانم؟ سرمو بوسید وگفت:مظلوم شدی با چادر. حالا من خوب دیگه برو لوس نشو به طیبه خانومم بگو تا یک ساعت دیگه میام.(اسم مامان الهامه) باشه خدافظ. رفتم سمت خونه الهام اینا.ساعت۴:۳۰بود وخیلی گرم بود.بدبختانه این که سیریش جان هم آدرس خونه رو یاد گرفته.هرجا میرم با ماشین دنبالم میاد.لامصب حرفی هم نمیزنه که یه جواب دندون شکن بهش بدم.دلم نمیخواست خونه الهام اینارو هم یاد بگیره ک...
ادامه مطلب
امروز نمیخواستم برم کتابخونه به خاطر اون سوتی که آبروم رفته بود. مامانم گفت داره میره بیرون با مامانبزرگم.باید میبردتش دکتر.بابام و داداش بزرگمم سر کار بودن.داداش کوچیکه هم کلاس بود.مامانم گفت تو خونه تنها نمون برو پیش الهام یا بگو اون بیاد پیشت(حالا انگار بار اولمه تنها میمونم خونه) منم زنگ زدم به الهام که خبر بدم دارم میرم خونشون گفت کتابخونه است منم ناچار آماده شدم رفتم کتابخونه. خداخدا میکردم پسره رو نبینم اما بدبختانه همین که وارد سالن شدم از پشت سرم صدام زد. -خانوم. اول فکر کردم با من نیست...
ادامه مطلب
ساعت چهار دقیقا چهار نه زودتر نه دیرتر،زنگ خونه زده شد مثل همیشه پشت سر هم و بدون وقفه. همیشه به این آن تایم بودن الهام حسودیم میشده.من اگه یه یه جا قرار داشته باشم و بگم۵ نهایتا۵:۳۰تازه آماده میشم. اما الهام همیشه سر وقته. مثل همیشه جمله های تکراریو پشت هم ردیف کردم و الهام با نفس نفس گفت آیلین باز کن درو میام میگم. نگرانش شدم درو باز کردم و پله هارو دویدم پایین و رفتم تو حیاط.با نفس نفس اومد تو و درو بست و کولشو انداخت زمین و نشست. با نگرانی گفتم ها؟؟ چته؟؟ مگه دنبالت گذاشتن دختر؟؟ نفسش که جاش...
ادامه مطلب