خرید بک لینک
اگه میدونستم ان شاءالله گفتن مهدیه اینقدر زود جواب میده بهش میگفتم زود تر بگه ان شاءالله.

همین دیروز غصه تینو میخوردم که تا حالا تو عمرم برف ندیدم و الان داره برف میاد.

خداجونم شکرت.

مهدیه فکر کنم اون ان شاءالله که گفتی خیلی از ته دل بود.

+تازه شروع به باریدن کرده اگه روزمین نشست عکس میگیرم و میفرستم.

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 20:24

حس نوشتنم نمیاد و حرف برای گفتن زیاد دارم.تودتون به حال درونیم پی ببرید.

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 20:24

دلم میخواهد سوار بر دوچرخه ای شوم و مانند کودکی هایم از سرازیری مقابل خانه امان سرعت بگیرم و با جیغی از سر ذوق به سمت پایین سرازیر شوم و فارغ از هر فکر و خیالی خودم را به دست باد بسپارم و موهای بلندم در باد به این سو وآن سو برود و به گردنم بخورد و قلقلکم دهد و من روی دوچرخه نازنینم که از برادر بزرگتر به من رسیده است بخندم و همراه با هوهوی باد من هم هورای شادی سر دهم. چه روز های خوشی بود آن روز ها که ساعت ها در حیاط خلوت خانمان رادیو جیبی پدررا روشن میکردم و با اسباب بازی هایم خاله بازی و مامان بازی میکردم و تفاوت این دوبازی را هم فقط دختر ها میدانستند وبس. چه خوش بود آن روزها که تاساعت6 پای برنامه عمو پورنگ مینشستم و تمام دلهره و دغدغه ام ننوشتن مشق هایم بود و امتحان هدیه های آسمانی فردا. چه خوش بود آن روز ها که ساعت ها درسرمای استخوا سوز زمستان در حیاط خانه امان لی لی بازی میکردم و همیشه هم دراین رقابت تک نفره خودم برنده بودم. چه خوش بود آن روزها که با علی بر سر اینکه مگس دختراست یا پسر دعوا میکردیم و به مسایل بزرگتری برای بحث میرسیدیم مسایلی همچون اینکه کامیون و سواری باهم فرق دارند ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 20:24

قالب قبلیه نمیدونم چه مرگش شده بود هرچقدر میخواستم پستمو ثبت کنم میگفت جاوا اسکریپت نا مرتبط است.

در حالی که قبلا هم این قالبو داشتم.

خیلی بی تربیت شده بود عوضش کردم.

نوشته های منو ثبت نمیکرد بی تربیت.:///

+ادامه پست هم رمز نداره.تموم شد رفت.:))))

برچسب: داروی ضد بید,داروی ضد بی قراری,داروی ضد بی خوابی, نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 20:24

وجدان کاری یک معلم به خودش این اجازه رو میده که بین دوتا دانش آموز هم ترازش تبعیض قایل بشه.

با تشکر از جامعه اسلامی و الگو عمل مناسب.

برچسب: وجدان کاری,وجدان کاری چیست,وجدان کاری در سازمان, نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 20:24

اینکه آدم تو جمع باشه و حس کنه تنهاست خیلی تلخه. اینکه توی یه جمع یه احمق وسط شوخی و خنده همه برگرده بهت بگه آیدا کی از کلاس ما.مدرسه ما.شهرما میری بیرون. اینکه همه ساکت بشن و به دهنت چشم بدوزن تا یه چیزی تو جوابش بگی و بشه یه معزل بزرگ و تو با اینکه کلی جواب از ذهنت میگذره فقط یه لبخند بزنی که از تلخیش دهنت مثل زهرمار بشه و بگی ایشالا به وقتش خیلی سخته. +معلم عربی از 10نمره بهت بده1 و ضرب در دو کنه بشی دو درحالی که میدونی حداقل 8میشدی که دیگه فاجعه است.فاجعه تر از اون اینه که بهش بگی که اشتباه کرده و اونم در جوابت بگه صلاح دونستم همین قدر نمره بدم. +هه معاونمون میگه مغزش معیوبه.باورم نمیشد تااینکه بابام گفت راست میگه مخش تاب داره. +واقعا من و این همه خوشبختی محاااااااله. +مدیر مدرسه بعد اون همه زجر دادن اومد بهم گفت:تو دختر خوبی هستی بیا کدورتارو بذاریم کنار.(ممنون بعد این همه وقت مدیر گرامی) +و دیگه ازاین به بعد فکر کردن بهش هم حرومه... (×××تبصره:مورد آخر بدون شرح،بدون پرسش...)ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 20:24

سلام سلام. خیلی از لحجه ترکی و زبان ترکی حرف زدم بد نیست یادی هم بکنیم از لحجه یزدی ها. یکی از دوستام یه تیکه کلامی داره بااین مضمون: لنگُت در ره. خب حالا این یعنی چی؟یعنی یه چیزی تو مایه های پات بشکنه. ویه اصطلاح دیگه هم هست با این مضمون که در نک بل. یعنی دهنتو ببند. ویه اصطلاح دیگه که میگه نقوشا برام کج کِرد.یعنی برام دهن کجی کرد. وچندین اصطلاح باحال دیگه. که الان حسش نیس بنویسم. +به پیشنهاد روناک جان جانان سه تا آهنگ قشنگ گوش کردم که خیلی آرامش بخش بودن و تاثیر خوبی داشتن.ادامه مطلب

برچسب: لایه های پنهان جنگ,لایه های پنهان,لایه های پنهان فیلم,لایه های پنهان اینترنت,لایه های پنهان فیلم فروشنده,لایه های پنهان جنگ ایران وعراق,لایه های پنهان دفاع مقدس,لایه های پنهان ضمیر حافظ,لایه های پنهان انجمن حجتیه,لايه هاي پنهان جنگ تحميلي, نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 11:54

دیشب داشتم درس میخوندم،هیچ کی هم جز من وعلی خونه نبودن. بعد من داشتم ریاضی میخوندم که علی اومد و گفت:آیلین؟ +ها؟ -ها چیه آخه؟بگو جونم عزیزم؟گلم،قشنگم؟ +علی بگو کار دارم عه. -میگم نهار چی داشتیم؟ +ماکارونی دیگه. -باوشه،بخون من رفتم. با خودم یه سری تکون دادم که حالا واسه چی میخواست بدونه؟؟؟ بعداز چنددیقه اومده دوتا لقمه هم دستشه.میگم اینا چین علی؟ -شامه دیگه.بیا شامتو بخور بعدش دوباره بشین بخون. مدادو گذاشتم کنارو میگم حالا چی هس اینا؟دوتا واسه من خیلیه ها. +نه بابا یه لقمش واس خودمه،یکیشم واسه تو. نگاه کردم دیدم یه چیزی مثل ماکارونیه اما مثل کوکوعه. باتعجب گفتم علی این چیه؟ -ابداع خودمه،یکم تخم مرغ و آرد زدم توش و شد کوکو. قیافمو جمع کردم وگفتم:آخه باماکارونی،کوکومیشه؟ -ای بابا غر نزن بخور ببین طعمش چیه. -مسموم نشیم حالا. -نه نمیشی بخور،بعدش غرغر کن. خلاصه با هزارتا صلوات و خواندن فاتحه و صلوات خاصه تمام امام پیغمبرا چشمامو بستم و یه گاز از لقمه هه زدم. یکم جویدم و دیدم نه همچین چیز بدی هم نشده،یکم فقط سنگین بود و نتونستم کل لقمه رو بخورم ،اما از علی این حجم از هنر بعید بود.البته کلی تشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 11:54

دیروز برای تولدم رفتیم بیرون.سومین تولد بود.تولد اول رو که الینا و مبی گرفتن و کلی هم منو ذوق زده و غافلگیر کردید و ازتون ممنونم.

بعدیشو دوستام تو مدرسه گرفتن و بعدم که رفتیم بیرون با خونواده.عکسارو تو ادامه مطلب گذاشتم.

رمز همون قبلیه

برچسب: تولدت مبارک,تولد,تولدم مبارک,تولدمه,تولد مبارك,تولدت مبارک عزیزم,تولدت مبارک اندی,تولدت مبارک عشقم,تولدت مبارک متن,تولد خواهر, نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 11:54

همانا قالب وبلاگ را عوض نمودیم،تا جای شک و تردید را از دل مادر مبی جان زدوده و تخم محبت و عطوفت و اعتماد را در دلش بکاریم. آه ای مادر مبینا(بگم خاله راحت ترم،من به مامان همه دوستام میگم خاله) آه ای خاله جان عزیز به خداوندی خدا که من یک عدد دختر میباشم،با نام آیلین،به شماره شناسنامه.........۲.صادره از کرمان،متولد۱۶/۸/۷۷(اوهوی کم مونده تا تولدم ها،منتظر کادوهای گرمتان هستم.)میباشم. +مبینا به جان خودم گشتم قالب پاپیون داری منگوله داری چیزی پیدا کنم،پیدا نشد. +ماهی جانم خیلی خوش حال شدم صداتو شنیدما.خیلی زیاد.صداتم خیلی قشنگه هر کی هم گفته صدات قشنگ نیست خودش قادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 2:18

فرق من و اون تو یک چیزه.اون با پنبه سر میبره و در خفا.من با خنجر سرمیبرم و در عامه. من کار بدی نکرده بودم،تقصیر اون بود.اون خوب بلده چطوری همه رو از من برنجونه. خوب میدونه چه جوری کاری بکنه که همه از من بدشون بیاد. واسه خودم متاسفم که فکر میکردم اون همدم منه و تو خونه ازم حمایت میکنه، واقعا برا خودم متاسفم که فکر میکردم اون انسانه. اگر علی این کارارو میکرد من میتونستم درکش کنم،و بااین جمله که علی تحت درمانه خودمو آروم کنم،اما زخمایی که اون بهم میزنه رو چه جوری آروم کنم.برا تسکین اون دردا چه بهونه ای جور کنم؟ کاش حداقل یه خواهر داشتم که همدمم بود،نه اینکه وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 2:18

سیلام،سیلام.

ادامه مطلب نوشتم...

رمز هم نداره

راستی بچه ها دریافتم که هر عکسی که بخوام بزاتون نشون بدم میتونم تو عکس پروفایلم بذارم(بدون آپلود)بنابراین هروقت خواستم عکسبذارم رو پروفایم میذارم که شماها هم ببینید

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 2:17

عه خب اون قالبو دوست نداشتم.

من همچنان دخترما،عوض نشدم.فقط قالب عوض شده،هنوزم آیلینم با همون شماره شناسنامه و محل تولد

ماهییییی قالبت مشکل داره.نمیتونم نظر بذارم برات

برچسب: ماهی صفت,ماهی تیلاپیا,ماهی و گربه,ماهی شکم پر,ماهی سالمون,ماهی فایتر,ماهی گوپی,ماهی قزل آلا,ماهی اسکار,ماهی کوی, نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 2:17

چند روزی بود موهای صورت مامان بزرگ خیلی تو چشم من بود،اصلا خاری بود بسی تیز که مردمک چشمانم را از کفم داده بود. تصمیم گرفتم هرجور شده موهای صورتشو تمییز کنم.همش میگفت باید اربعین بشه بعدا. عزادار امام حسینم و اینگونه بود که دست هرکی موچین میدید مثل بچه ها بدو میزفت تو اتاقو خودشو میزد به خواب. امروز با خانوم مادر تصمیم براین شد که مامان بزرگو سرگرم کنه تا من یواشکی مو چین و نخ بیارم و کم کم نرمش کنیم و موهارو برداریم. بعد من موچین و نخ اصلاحو گذاشتم تو جیب شلوارمو و کنار مامانبزرگم نشستم و مامانم هی ازاین در و اوندر گفت تاینکه بالاخره رسید به موضوع اصلی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 2:17

لادن برات تو بلاگ اسکای یه وب درست کردم.چون تو وب ماهی دیده بودم که گفتی بلد نیستی.

بهت صبح پیام داده بودم و تو جوابمو نداده بودی.

هروقت که دوست داشتی بیا بهم بگو تا رمزو نام کاربریتو بهت بگم و بعدا خودت رمزتو عوض کنی.

اگر هم نخواستی که هیچی دیگه حذفش میکنم.

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 15:03

صفحه بندی